دو روزه که وقتی صبح ها پنجره اتاقم رو باز میکنم نفس توی سینه ام حبس میشه و بغض گلومو فشار میده..خاک ایران من رو یک عده کودتاچی مزدور تصاحب کردن و کوره آدم سوزی ای که فکر میکردیم توش حبس هستیم و طرح میگذرونیم بدون اینکه بدونیم به اندازه مرزهای کشورمون وسعت داشته...فکر میکنم باید روز شمار ساید بار رو برداریم و بجاش یک روزشمار چهار ساله بگذاریم یا شاید چهل ساله....
هنوز هم وقتی یاد اونروز صبح می افتم بدنم مور مور میشه.یک فضای نوستالژیک که هنوز شک دارم اصلا اتفاق افتاده یا نه.هوا شرجی و گرم بود.حیاط اردوگاه ،خلوت.ساعت ،۸ صبح.فرشته رو تا درب اصلی اردوگاه همراهی کردم.اونطرف میله ها پدرش با ماشین منتظرش بود.هیچ حس خاصی نداشتم جز اینکه به خودم قول دادم که دیگه به کسی وابسته نشم.با خودم میگفتم :ببین، زندگی همینه.و تو هم که خوشبختانه بی تجربه نیستی و جز دکترای داروسازی یک دکترای دیگه هم در زمینه ضربه خوردن و جفا دیدن های عاطفی داری.ولی انگار یک بخش از وجودم واقعا میخواست همه این حرفهای مفت روانشناسانه رو بریزه دور و بشینه های های گریه کنه... وقتی سوار ماشین شد برگشتم اینطرف میله ها.خودم رو یک زندانی تصور میکردم که بجای لباس راه راه، روپوش سفید داره. سردم شد.کمی توی حیاط دور زدم و برگشتم توی بندم....

حالا میتونم برای تسلی خودم مثل سکانس آخر فیلم Damage ، با خودم اینطوری بگم: "فرشته رو اولین و آخرین بار 2 سال پیش توی اردوگاه دیدم.توی کارگزینی بود.بهش گفتن فعلا دکتر طرحی نیازنداریم.بنابر این سوار ماشین پدرش شد و رفت.و دیگه هیچوقت ندیدمش.اون هیچ تفاوتی با دیگران نداشت..."
پ.ن. انگار گرایش عجیبی به منفی نویسی دارم!

وقت رفتنه...
وقتی چشممو باز کردم دیدم روی عسلی کنار تختم نشسته و به من نگاه میکنه..یک زن ریز اندام با چشمهای مشکی کشیده و بدن سفید که چیزی شبیه مایوی مشکی تنش بود..نمیدونم چه مدت اونجا نشسته ولی انگار منتظر بود تا من بیدار بشم..با وحشت نگاهش کردم و سعی کردم شواهدی جور کنم که نشان بدهند الان خوابم یا بیدار.بدون مقدمه گفت:"میخوای نجاتت بدم؟" گفتم:"چی؟!" و بعد بلافاصله آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آره.بعد یک طناب انداخت به سمت تخت خواب من.ضخیم و نقره ای بود.انگار الیاف نقره یا طلا بودن که بهم بافته شده بودن..اونقدر براق که نورش اذیتم میکرد. طناب روگرفتم و دیگه یادم نمیاد چی شد جز اینکه تمام فردا رو گیج بودم و سعی میکردم جزئیات بیشتری رو بخاطر بیارم.حالا مساله اینجاست که از اون روز یک سلسله اتفاقات عجیب توی زندگی من می افتند که بدون دخالت من منجر به حل مشکلاتم میشوند.من در ناخودآگاهم میدونم که این همون طنابیه که قراره منو نجات بده....مثلا اینکه چند تا معزل اساسی که رویهم 80% سی پی یوی مغزم رو درگیر کرده بودن خودبه خود حل شدند.دو تا آدم بیخود با هم از زندگیم رفتن بیرون و چند تا اتفاق خوب و بعضا عجیب دیگه هم افتاد طوریکه واقعا فکر میکنم یک نیروی ماوراء طبیعی به کمک من اومده.حتی یک لیست هم از مشکلات احمقانه زندگیم رو داره و بدون دخالت من یکی یکی حلشون میکنه و دائم این پیغام رو میده:
!PROBLEM SOLVED
!PROBLEM SOLVED
!PROBLEM SOLVED
این روزها متحیر و شگفت زده فقط زنجیره اتفاقات رو نگاه میکنم و خیلی دوست دارم بدونم ماجرا چیه...
پ.ن.من خیلی به خوابهایی که میبینم اعتقاد دارم.خیلی وقتها اتفاقات آینده رو در خواب میبینم یا الهاماتی بهم میشه که در دنیای واقعی به کارم میاد..شاید هم تلقین میکنم یا بعد از 586 روز کار اجباری در اردوگاه اسکیزو شده باشم...
گفت فردا برم محضر به برادرم وکالت بدم که از ارث چیزی بهم نمیرسه.گفت کارای رفتنتو بکن و دیگه تا زنده ام حق نداری برگردی.راضی هم نیستم هیچوقت سر قبرم بیای..اینا رو گفت و رفت.من نمیدونم خوشبختی وجود داره یا نه..و برای شما خوشبختی چطوریه.من سالهاست که با هاش بیگانه ام...
با راکت بدمینتون میزنه زیر توپ و میگه:"با هر زنی آشنا میشم همون اول به خانومم میگم.همه چیه همدیگه رو میدونیم.اول ازدواجمون بهش گفتم مجردیام هر کاری کردم کردم. از الان به بعد رو بچسب.تا حالا هم خداییش هیچوقت به هم دروغ نگفتیم."خم میشه توپ رو از زمین بر میداره و برمیگرده سمت من و میگه:"اینطوری بهتر نیست؟ که همه چیز هم رو میدونیم؟" با لبخند تائیدش میکنم.علیرضا هم سری تکون میده و به من میگه:"آقا ص خیلی کارش درسته ها.." با خودم فکر میکنم مردی با تحصیلات پایین و یک شغل ساده پذیرش و سر و وضع معمولی چقدر میتونه خوشفکر باشه. میرم راکت رو ازش میگیرم و با ولع تمام بازی میکنم..ساعت ۲ شبه و ستاره ها آسمون اردوگاه رو روشن کرده اند.صدای جیغ تک تک سلولهای بدنم رو میشنوم که شادی میکنند و هوای تازه اردیبهشت رو فرومیدهند.وسط بازی چشمم به دب اکبر می افته که مثل یک ملاقه بزرگ به ستاره قطبی اشاره میکنه.شاید میخواد همون اصطلاح "grab a spoon" رو بهم یاداوری کنه.یعنی زندگی همینه که می بینی.تو هم یک قاشق بردار و به ما ملحق شو...
"انسانها هیچگاه کاملا رها نمیشوند بلکه فقط از اردوگاهی به اردوگاه دیگر منتقل میگردند"
وقتی نوشابه رو توی لیوان میریزی زود سر نکش،بلکه خوب نگاه کن و ببین حبابا با چه شتابی بالا میان ولی بالا نمیمونن . چرا؟ چون درونشون پر هواست. پس بپذیر که با هوا می توان بالا رفت ولی نمی توان بالا ماند.

یادمه چند سال پیش یکروزسرد زمستان عکس جوجه مهندس خرفتی رو که دو سال از عمرم رو به خاطرش تلف کردم توی شومینه انداختم.عکس که سوخت آرام گرفتم. از خاطراتمون هیچی نمونده بود. انگار علاوه بر خود عکس تمام گذشته من با این آدم هم به کربن تبدیل شده باشه....این رو گفتم چون این روز ها دلم میخواد یک آتش بزرگ باشه که بجای عکس تمام وسایلم رو بریزم توش.وسایلی که یک جورایی باهاشون رابطه دارم و حس میکنم روحم توشون حلول کرده.مثلا پنج جلد دفتر خاطراتم که از اول دبیرستان تا الان توشون مینویسم– ماشینم- لیوان در دارم که توی اردوگاه باهاش چای میخورم- ترجمه هام-کتابهای سیمون دوبوارم- تختخوابم-و همین.دلم میخواد همه اینها رو بریزم توی آتیش.بعد خودم برم همونجا دراز بکشم و شاهد سوخته شدن خودم باشم.واکنش شورانگیز اکسیداسیون من به کربن دوازده.احتمالا اول موها میسوزند بعد پوستم کم کم سیاه میشه...بعد قلبم ازکار می افته..تکه گوشت تپنده احمقی که روزی هزاران بار بهم یاداوری میکنه هنوززنده ام و باید تاوان زنده ماندنم رو پس بدم..بعد گوشتها و استخوانها..کم کم..تا به آرامش ابدی برسم...
البته بحث بسیار مفصلیه ولی بطور خلاصه میشه گفت بسته به اینکه چطور بخوای معاینه بشی میتونی به یکی از پزشکای اردوگاه ما مراجعه کنی:
- اگر صرفه جویی در زمان برات مهمه به فرشته مراجه کن تا در کمتر از یک میلی ثانیه ویزیت بشی..یعنی هنوز در اتاق رو کاملا باز نکردی که میبینی نسخه توی دستته و باید بری بیرون.(سیستم دیپورت فوری )
- اگر آدم خوشحالی هستی و میخوای یه نسخه پر و پیمون از انواع ویتامینها و تقویتی ها بگیری پیش ندا برو.چند تا تراول صد تومانی و یک ماشین"برو" هم همراهت باشه چون احتمالا تا یک هفته بعد باید هزار جور آزمایشگاه و داروخانه مختلف رو سر بزنی.(سیستم نقره داغ)
- اگر از اونهایی هستی که میخوای یکساعتی مخ دکتر رو کار بگیری و خنگ بازی در بیاری و با پیش پا افتاده ترین سوالهای توی ذهنت اعصاب دکتر رو بمباران کنی و جواب هم بگیری و کتک هم نخوری بهتره به هومن یا علیرضا مراجعه کنی چون فقط اونها تحملت میکنن.(سیستم "ببینم خودت کی از رو میری")
- ضمنا یک دکتر نمای دیوانه هم صبح ها میاد که اگر میخوای تمام مشکلات پزشکیت از سردرد و سرماخوردگی و پادرد گرفته تا حتی بیماریهای ژنتیکی و بلکه تومورهای بدخیم رو با کامبینیشن دو برگ استامینوفن 500 و یک برگ هیدروکسی زین مداوا کنی میتونی بهش مراجعه کنی..(سیستم "درمان فوق هوشمند با استفاده از جدیدترین دستاوردهای علمی روز")
۱-در دنیایی زندگی میکنیم که هیچ چیز قطعیت نداره.هیچ چیز به اون صورتی که ما میبینیم نیست.اینکه همه دنیا از ماده تشکیل شده و ما موجوداتی متفاوت و صاحب خرد و آگاهی (و به عبارتی اشرف مخلوقات ) هستیم امروز مثل این میمونه که تئوری بطلمیوس مبنی بر اینکه زمین مرکز کهکشانه رو قبول کنیم.شما نمیتوانید ادعا کنید مانیتور روبرویتان یا یک تکه چوب یا یک گل فاقد خرد و آگاهی هستن.اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بطور ساده به ما میگه که ما حتی نمیتونم یک الکترون رو دتکت کنیم بدون اینکه اندازه حرکتش ثابت بمونه.با هر طول موجی که بخواهیم دتکتش کنیم انرژی اون موج باعث حرکت الکترون میشه و وقتی موج به ما برمیگرده اطلاعات مکان یک اپسیلوم ثانیه قبل الکترون رو به ما میده...
۲-ما نمیدونیم زمان چیه.هیچ تعریفی ازش نداریم.ولی میدونیم که زمان میتونه منقبض بشه.یعنی برای دو ناظر مختلف با سرعتهای متفاوت بگذره.همچنین میدونیم وقتی سرعت جسم به سرعت نور نزدیک بشه جرمش به بینهایت میل می کنه.این رو در شتاب دهنده های قوی آزمایش کردیم که وقتی الکترون رو تا ۲۷۰۰۰۰ کیلومتر بر ساعت (سرعت نور ۳۰۰۰۰۰)شتاب بدیم جرمش حقیقتا افزایش پیدا میکنه.ازطرف دیگه هر روز ممکنه محصول یکی از همین اوولهایی که در خانه ها و هتلها و حتی پاویونها;) بارور میشه بیاد و همین نسبیت و انقباض زمان و انقباض طول در سرعتهای بالا رو به کل زیر سوال ببره.و خلاصه در دنیایی هستیم که حتی نمیتونیم ثابت کنیم این گلی که ندا روی میز داروخانه گذاشته آگاهی-روح-تفکر یا هر چیزی که اسمش رو میگذارید داره یا خیر.و هیچوقت نمیتونیم این رو اثبات یا ابطال کنیم.کما اینکه شاید موجودات دیگری وجود داشته باشند که ما قادر به درکشون نیستیم و چه بسا برای اونها حکم همون گل یا چوب یا مانیتور رو داشته باشیم.
۳-ما در علم میگیم"هیچ مدلی درست نیست ولی برخی مدلها مفید هستند" و این در تحقیقات علمی ماجواب میده.ولی تئوری بالا در فلسفه و اخلاق ما رو اغنا نمیکنه.متاسفانه همونقدر که دارخانی ها پنی سیلین دوست دارند ما هم حقیقت رو دوست داریم و تا واقعیت اون رو نداشته باشیم ارضا نمیشیم..حالا ما آدمها یک گوشه ای از این دنیا کلنی تشکیل دادیم و تمام عمرمون رو دیوانه وار تلاش میکنیم برای غریزه هامون.پول جمع میکنیم چون همه چیز در سیستم زندگی آدمها با پول سنجیده میشه.با پول مالکیت خودمون رو گسترش میدیم تا جفت گیری موفق تری داشته باشیم و در نتیجه بقای خودمون رو تضمین کنیم.ما از طبیعت که بزرگتر و نیرومند تر از ماست میترسیم.چیزی خلق میکنیم که اسمش رو خدا میکذاریم و ترسها و ناشناخته هامون رو باهاش توجیه میکنیم.خودمون هم میدونیم که پول-سکس-موقعیت اجتماعی-دانش-و حتی فلسفه و دین چیزهایی نیستن که ما واقعا میخواهیم.نمیدونم چرا اینها رو نوشتم و چی رو میخوام ازش نتیجه بگیرم.شاید حرفم اینه که بد نیست هر ازگاهی از این رقابت احمقانه برای رسیدن به "زندگی بهتر" کنار بکشیم و کمی از بالا به خودمون نگاه کنیم.اونوقت یک مشت آدم رو میبینیم که در هم می لولند-جفت گیری میکنند-پول جمع میکنند-فلسفه می بافند-و ... همون چیزی که در آزمایشگاه میکروب شناسی زیر میکروسکوپ میدیدیم...
آیا این وسط چیزی هم هست که واقعا مهم باشه؟
و شیخ ما-لعنه الله و عشیرته و احبائه و اولیائه من الاولین و الآخرین- نقل مینمود که خلق دارخان سال نو را بدین گونه تحویل نمایند که بر سفره خود بهترین سین های خویش بگذارند: سیر-سنجد-سماق-سرم-سفتریاکسون-سرنگ و سفیکسیم.و چهار آخری را پاره تن خود دانند و آنگاه چندانکه شیپور سال نو در زنند در فور هفت سین خود در دستمالی پیچیده و ستوران خود زین کرده با قوم و طایفه به مجاور ترین مریضخانه می شتابند. و سنت است که اگر از لحظه تحویل سال تا ۱۳ فروردین جملگی در مریضخانه سکونت گزینند و روزی هفت بار و هر بار با هفت دفترچه روستایی ویزیت شوند در سنه نو از جمیع بلایا و امراض در امان باشند.به حول و قوت الهی...
پ.ن.فرشته-ندا-کیانا-زهرا-هومن و علیرضای عزیز: نوروز رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم در این ایام شیفتهای خلوتی رو پیش رو داشته باشیم...
پ.ن.۲.زهرا سال جدید رو در حالی شروع میکنه که یکی از عزیزانش دیگه در کنارش نیست.براش آرزوی صبر داریم..
پ.ن.۳.بریم که فروردین رو هم بزنیم توی گوشش!
در خبر است که شبی شیخ ما –لعنه الله- آنچنان که سر بر بالین نهاد و بخفت، رویایی آشفته دید که اطبا و کیمیاگران مریضخانه در آسایش و امنیت شیفت می گذرانند و خشنود و مسرور هسنتد و فائزه بانو و فرشته بانو بدمینتون بازی میکنند و خنده مستانه سر میدهند. پس شیخ سراسیمه برخاست و با خود اندیشید که:روزیکه این دو منحوس خنده کنند، روز مرگ من است.پس جامه به خود پیچید و طبق سنت خود، هیچ مسواک نکرد و به مریضخانه شتافت. در مجانبت مریضخانه،عمارتی نو یافت که خلق سرماخورده با غایت حرص و ولع، از در و دیوار آن بالا رفتندی و به مریضخانه وی، هیچ اعتنا نکردندی.درد در دل شیخ بپیچید و گفت: سخت تباه شد حال ما.و چون به مریضخانه خود شد،هومن خان را دید دراتاق طبابت(کوره طبیب سوزی) بنشسته و هیچ مریض در جوارش نیست و چون ابراهیم که در آتش برفت و گلستان شد، وی نیز گویی در گلستان بنشسته بود. و آنقدر آرام و بی تشویش که گویی سالهاست مریضی بر وی نگذشته است...و در دیگر سوی، فائزه و فرشته بانو را یافت که در دواخانه بدمینتون بازی مینمودند.و می دویدند و خنده مستانه سر می دادند چندان که خواب وی نیک تعبیر شده بودی.و پرندگان را دید که در سالن مریضخانه آواز سر داده و در سوی دیگر آهویی دید که با دو بچه گانش از آب برکه نوشیدند و به دشت، باز شدند. و شیخ خروشید که: این کوره طبیب سوزی است یا پیست بدمینتون-دارت-تیراندازی-چوگان؟ که من این مکان به خاطره جدم "آدولف باشی" بنا نمودم حال آنکه امروز اثری از آن نباشد.و به یقین، آیندگان کوره طبیب سوزی مرا انکار خواهند نمود و این هولوکاستی دیگر خواهد شدن. که منورالفکران در باب حقانیت آن به بحث خواهند شد...پس گریان برفت و هفت شب و هفت روز نشانی از وی نیافتند...
نظر منتقد:روایت مخدوش است..چطور ممکن است آدولف باشی(آدولف هیتلر) از اجداد شیخ بوده باشد؟
نظر خودم:در اثبات وجود خدا باید بگم برهان نظم که از اولش هم ادعای چرتی بود.برهان علیت هم که سالهاست توسط دیوید هیوم عزیز باطل شده.ولی فکر میکنم تاسیس درمانگاه تامین اجتماعی با خدمات رایگان که مریضهای ما را به حدود یک سوم کاهش داده قطعا دلیل خوبی بر وجود خدا باشه!
فردریش ویلهم نیچه
از پیشرفت یا شاید پسرفت (من یک نسبیت گرا هستم) من در این مدت همین بس که از ۲۱۵ نفری که دیروز ویزیت شدند فقط نسخه ۲۳ نفر رو قبول کردم. (که نشون میده هنوز ۲۳ تا با عدد آرمانی ام فاصله دارم) بعلاوه اجازه ندادم فروش داروخانه از مرز ۳۰۰۰۰ تومان تجاوز کنه.شاید تا یکی دو ماه پیش شعارم"دارو ندادن برای زنده ماندن" بود ولی اخیرا ارزش بالاتری(!!) برام مطرحه و اون "دارو ندادن برای آسیب رساندن" به پیکره سیستمه.یک مبارزه منفی که برای ۱۶۵ روز باقیمانده میتونه هدف خوبی محسوب بشه...
انتخاب واحد اینترنتی دانشگاه ازاد مجبورم کرده شیفت رو به فرشته بسپرم و اینجا در یکی از کافی نت های دارخان منتظر باز شدن صفحه انتخاب واحد بنشینم.اخبار جدید اینکه مدتیه کنار اردوگاه ما یک اردوگاه جدید باز شده و ما تمام سعیمون رو میکنیم که مریضها رو شیفت بدیم به اونجا. خب نتیجه اینکه خوابم میاد و صفحه هم باز نمیشه و فک میکنم باید برم...
موارد مصرف:1-تقویت سیستم ایمنی 2-اشتها آور 3-بیماری برگشت محتویات معده به مری
اجزا فرآورده:برگ آلویه ورا
مکانیسم اثر:آلویه ورا (صبر زرد)به عنوان گیاه درمانگر شناخته شده است.از خصوصیات مهم آن ترمیم زخم ها و آسیب های حرارتی والتهاب ها است .
مکانیسم اثر این دارو در درمانبیماری ریفلاکس از معده به مری ناشناس است.
ماده موثر در آلویه ورا پلی ساکاریدی به نام آسمانان است که واجد خواص آنتی اکسیدانت و محرک ایمنی است .
امروزه آلویه ورا در درمان بیماری التهابی روده نیز استفاده میشود.در یک کارازمایی بالینی دو سو بیخبر تصادفی با کنترل پلاسبو 44 بیمار 18-80 مبتلا به کولیت اولسروی خفیف تا متوسط همراه با داروهای پیشگیری مورد مصرف خود روزی 2 بار هر بار هم 100 سی سی از آلویه ورا در یک گروه و در گروه دیگر دارونما بود .
6 بیمار از گروه آلویه ورا و 3 بیمار از گروه دارونما حذف شدند.پس از گذشت 4 هفته درمان با آلوئه ورا موجب پاسخ بالینی بیشتر نسبت به گروه دارونما شدو رتبه بیماری در این گروه هم از نظر بالینی و هم از نظر بافت شناسی کاهش یافت.
اثر بخشی آلوئه ورا با پاسخ کلینیکی حدود 50%و نسبت شانس بیش از 5 نسبت دارونما نشان داده شد که اثر آلوئه ورا مشابه داروی MESALASINE است.
موارد منع مصرف:
-حساسیت شناخته شده
-حاملگی وافرادی که قصد بارداری دارند
عوارض جانبی:
احتمال درماتیت بعد از مصرف در مواردی گزارش شده است.
تغییر رنگ ادرار به زرد یا قرمز اهمیت بالینی ندارد و محتمل به علت متابولیتهای آنتراکینون است.
REFERENCES:
1.MILLS S. BONE K. THE ESSENTIAL GUIDE TO HERBAL SAFETY.
CHURCHILL LIVINGSTONE ,2005:233-240.
2.S-W . CHOI ,B-W SON.,Y-S SON,M-H CHUNG.THE WOUND HEALING EFFECT OF GLYCOPRPTEIN FRACTION ISOLATED FROM ALOE VERA.BRITISH JOURNAL OF DERMATOLOGY 2001:535-545.
3-LANGMEAD L. ET AL .RANDOMIZED ,DUOBLE BLIND PLACEBO-CONTROLLRD TRIAL OF ORAL ALOE VERA GEL FOR ACTIVE ULCERATIVE COLITIS.ALIMENT PHARACOL THER 2004: 19:739-747.
4 –http://www.aloe-vera.org/
تا به حال پیش آمده دلت بگیره و ندونی چرا؟اصلا هیچکی اینورا هست که بهم بگه دقیقا وقتی دل آدما میگره یعنی کدوم قسمت این پمپ 4 حفره ای میگیره؟حالا از فیزیولوژی قلب بگذریم!تا به حال شده اصلا ندونی چرا دلت یهو گرفته وخیال باز شدنم نداره؟خیلی خیلی جدی اخوی گرامیم اگه مورد مسالت این سوال قرار بگیره میگه خرج این مشکل یه بسته چنته هست؟!یعنی رک و راست وجه یه بسته چنته تو گلوش گیر کرده !واگه من بگم الاغ جان قلب که گلو نداره .مطمعنامیگه این زنا و دخترا همشون خلاصی دارن!!!!(البته اینم خودش حرفیه نه؟)اماتا اونجا که یاد دارم دلم کلا اهل گرفتن نبوده اما یه یکی دوروز
ه گرفته!اونقدر که دیگه حوصله ی آهنگای جینگیل وینگیلیو ندارم!دیروز با یه دوست خیلی عزیز بودم از اون دسته آدمهایی که به جرات بهشون میگم دایناسور!نه نه هیبتش اصلا عین یه تیراناسوروس نیست!از نظر انقراض شبیه دایناسوراست!چون تو این دوره زمونه اینجور آدما کمن .از اون دسته آدما که هیچوقت نذاشته دلش بگیره!چون گوجه فرنگی و کباب خیلی دوست داره (البته این تعبیر خودشه!)!و از اون دسته آدمها که هر وقت بهش نیاز داری فقط کافیه یکی از پرهایی که بهت داده رو آتش بزنی و در عرض 20 دقیقه این توانایی رو داره که از اون سر شهر (دقیقا همون سرش)بیاد این سر شهر!البته از نظر اون چراغ راهنمایی رانندگی مال تازه کاراست!و اساسا خط ویژه فقط یه ابتکار احمقانه هست برای گول مالیدن سر آدمای بچه ننه و ترسو .....و اساسا این مسیر واسه ئ ادمهای ویژست !!نه اتوبوس!خلاصه این دوست عزیز دایناسوری من تزها و اعتقادات خاصی داره که با گذر زمان نه کم میشه نه به چیز دیگه تبدیل میشه!برای همین میخوام بهتون بگم به صورت خیلی جدی در مورد گرفتن دل و راهکارهای باز شدن فوری آن بهم دستورالعملی داد که واقعا منو از این رو به اون رو کرد!شاید شما هم به دردتون بخوره.
اون اکیدا معتقد است که مصرف گوجه فرنگی و کباب اثرات ضد دل گرفتن داره. و اگه باور کنی تو نپتون یا یه ذره اونورتر حوالی پلوتون یه ارتش از آدم فضایی ها داری که منتظر یه وشکن تو برای آمدن به زمین و کمک بهت هستن دیگه از هیچی نمیترسی(البته من با همین فلسفه حمید باشی رو ریز میبینم )مصرف روزانه ئ ومولتی ویتامین سنتروم سیلور !(اصلا هم قصد تبلیغات ندارم دارم نقل قول میکنم)هم خوبه!سفر هم چیز خوبیه خیلی راحت یه تور دور آمریکا میشه 17میلیون که چیزی نیست!(البته برای ما اقشار آسیب پذیر با حقوق ماهی 200هزارتومان همون تا دارخان رفتنم خودش یه سفره!)فقط باید یه کم ذهنتو تقویت کنی و فرض کنی داری تویه های وی ۵بانده با یه لامبورگینی یا یه بوگاتی با سرعت 200 میری وکنار جاده پر از مناظر زیباست !البته ایشون میگن اگه کسی کاری کرد که به قول خودت دلت گرفت حتما احتما ل اینو بده که آدم فضاییها به اون آدم ااحتیاج داشتن و یکی شبیه اونو گذاشتن زمین که مردم نفهمن اینطوری دیگه هر آدم عاقلی میفهمه که از یه آدم فضایی انتظار بیش از این نمی ره! نمیدونم الان دل کدومتون گرفته اما واقعا میگم من گرفتگی دلم با این حرفا رفع شد!ولی تازه فهمیدیم که تقریبا از تجریش پیاده آمدیم میدون ونک جالب اینکه انگار هوا هم دلش گرفته بود اما با گوش کردن به این حرفا خواست گریه کنه که دل اونم باز شه!خلاصه مجبور شدیم با یه تاکسی دربست و کلی ترافیک بیایم به سمت خونه ئ ما که یه راهکار دیگه هم بهم گفت که جالب بود !بزارین اینطوری بگم این آهنگ جدید تتلو وطعمه که میگه :هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن!رو راننده با صدای بلند گرفته بود که دوست جونم بهم گفت اون پیر زنه رو ببین حرکاتش طوریه که انگار داره با این آهنگ راه میره و ۱ ۲ ۳ یه فر ریز هم میده!دیدم آره و شروع کردیم به توجه به آدما!حتی یه آقای جوان با ریتم آهنگ ما دست کرد تو دماغش و .............و من هیچوقت فکر نمیکردم دل آدم میتونه ساده بیگیره و ساده هم میشه وا بشه! حتی با دست تو دماغ کردن ئ در آوردن ان دماغ !؟؟؟؟؟؟اما هنوز به نتایج گوجه وکباب درمانی اعتماد ندارم........ان شاالله که دل هیچکدومتون هیچوقت نگیره!!!
